دختر عزیزم؛

ماهورم همیشه دوست داشتم خاطرات این روز هایم را برایت بنویسم وقتی بزرگ شدی بخونی و بدونی ک این روزا ک تو شکممی چ حس و حالی داشتم بدونی ک دارم بهترین روزای زندگیمو میگذرونم،شیرین ترین حسی ک داشتم ،حس مادر شدن رو دارم تجربه میکنم و اینارو مدیون تکون های فوق العاده توام ک حتی شرایط سخت فعلی ک ن تنها ب ما بلکه ب کل دنیا وارد شده (کرونا)نتونسته خرابش کن وجودت تکونات ب من امید زندگی میده،

دخترم الان ۲۷ اردیبهشت ساعت ۱۱ و نیم شب خونه مامان پری با بابا شمس و دایی سعید نشستیم و تو دقیقا ۲۶ هفته ۵ روزته روزا خیلی سریع تر از اونی ک فکرشو بکنی میگذره منم بی تاب دیدنت دخترم الان داری تکون میخوری و شکمم کامل اینو نشون میده آخ ک من قربون این تکونات بشم چقد حس شیرینه با هیچی حاظر نیسم عوضش کنم کاش میتونستم حداقل شکممو ببوسم امروز خاله مریم هم حرکاتتو دید چند روز پیش هم خاله فریده دید،
دلم میخواد همینجور تکون بخوری من ساعت ها ب شکمم ذل بزنم وقتی میبینم تکون میخوری این نوید سالم بودنتو میرسون و شیرینی تکوناتو بیشتر میکن تا الان ک اصا استرس زایمان نداشتم نمیدونم شاید از این ب بعد داشته باشم،دلم توت میخواد امروز یکمی خوردم اولین توت امسالم بود ولی فردا قراره با دایی سعید بریم حسابی دلی از عزا درارم،

شبت خوش دختر قشنگم